سيف بن محمد سيفى هروى
110
پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )
بزم بياراست و آن روز تا شام شراب خوردند . چون صبح شد ، مغنّيان خوشآواز ، رود و ساز را بنواختند و از نغمات چنگ و چغانه اسماع حريفان شبانه را خوش گردانيد [ ند ] . [ 463 ] روز ديگر كداى ملك را وداع كرد و به بادغيس رفت . بعد از چند روز دانشمند بهادر به رودخانهء هرات درآمد و جماعتى از مغولان چون طوطك بلا و مندوجاق را پيش ملك [ 464 ] فخر الدين فرستاد كه حكم پادشاه عادل - اولجايتو سلطان - بر آن جمله به نفاذ پيوسته است كه ملك ، نكودريان را به من سپارد و مردمى را كه از مرو و ابيور [ د ] و سرخس و جام و خواف به هرات آمدهاند ، بگذارد تا باز روند و محصول سه سالهء تمغا و دار الضرب را به عمّال و حسّاب من رساند و اگر چنانك بر خلاف اين احكام رود ، تو كه دانشمند بهادرى ، شهر را محاصره كنى . ملك فخر الدين در جواب گفت كه دانشمند بهادر را بگوييد كه اگر چنانك از راه درخواست و حق القدوم از ما توقعى مىدارى ، هرچه از دست ما برآيد ، برسانيم ؛ والّا كه به تندى خواهى ، كه در اين ديار نام برآرى ، اين انديشه از محالات است . [ 465 ] دانشمند بهادر برآشفت و هم در آن روز به فراه و قلعهء كاه و دره و اسفزار و ازاب و تولك قاصدان دواند و در حاضر شدن ملوك و امراء اين مواضع تأكيد و مبالغت تمام نوشت و بعد از چند روز ملك جلال الدين و ملك ينالتكين فراه و امير عمر دره و جمال قاضى و ملك قطب الدين اسفزار و ملك قطب الدين تولك و امير قطب الدين آزاب - هريك با لشكرى - پيش دانشمند بهادر [ آمدند ] . پيش از رسيدن دانشمند بهادر به هرات ، مولانا وجيه الدين نسفى كه به حكم ملك فخر الدين قاضى ممالك هرات بود ، اجازت خواست كه به اسم طواف به خراسان گذرى كند . چون به حدود نيشابور رسيد ، به دانشمند بهادر پيوست . دانشمند بهادر او را [ 466 ] گرامى داشت . مولانا وجيه الدين او را بر محاصره كردن شهر و حرب با ملك فخر الدين تحريص كرد و گفت : اى امير ، شهر وقتى مسخّر گردد كه بر سر هرپل طايفهاى را بنشانى و از خوردنى مقدار يك شبروار در شهر نگذارى . چون وقت حصاد و هنگام رفع غلّه بود ، و در شهر طعام تعذرى تمام داشت ، خلق شهر به يك بار متحير و مضطر شدند . ملك فخر الدين نيز در شهر كار جنگ را بساخت و چند نوبت از شهر ، دليران نامدار شبيخون بيرون بزدند و بسيارى را از سپاه دانشمند بهادر در خاك و خون غلطانيد [ ند ] . چون از اين حكايت ، ده روز بگذشت ، دانشمند بهادر شيخ الاسلام خواجه قطب الدين چشتى را پيش ملك فخر الدين فرستاد و پيغام كرد كه من با ملك جنگ نمىكنم و طالب